رفتن به محتوای اصلی
x

روزی که آزادگان به خانه برگشتند؛ روایت دکتری که رنج زندان را چشید و در جبهه کنار مجروحان ایستاد


۲۶ مرداد ۱۳۶۹، اصفهان میزبان مردانی بود که سال‌های جوانی خود را پشت میله‌های اسارت گذرانده بودند؛ روزی که فرودگاه شهر به صحنه‌ای از اشک و لبخند خانواده‌ها تبدیل شد. دکتر ابراهیم اسفندیاری، پزشک و استاد دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، از شاهدان آن روز است؛ پزشکی که خود طعم زندان را چشیده و سال‌های جنگ را در کنار مجروحان سپری کرده است.

به گزارش خبرنگار وبدا، ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ برای اصفهان تنها یک تاریخ در تقویم نبود؛ روزی بود که سال‌ها انتظار خانواده‌ها در فرودگاه شهر به اشک و لبخند پیوند خورد و مردانی به خانه بازگشتند که سال‌های جوانی خود را دور از وطن و در اسارت گذرانده بودند.

در میان شاهدان آن روز، دکتر ابراهیم اسفندیاری، استاد دانشکده پزشکی و عضو گروه علوم تشریح دانشگاه علوم پزشکی اصفهان، خاطره‌ای متفاوت دارد؛ پزشکی که خود طعم زندان را چشیده، در مناطق محروم طبابت کرده، سال‌های جنگ را در کنار مجروحان گذرانده و سرانجام شاهد بازگشت آزادگان به اصفهان بوده است.

۲۶ مرداد؛ روزی که انتظار به اشک و لبخند رسید

هواپیما که در فرودگاه اصفهان به زمین نشست و آزادگان یکی پس از دیگری از آن پیاده شدند، فرودگاه دیگر یک محل معمولی برای ورود مسافر نبود؛ این مکان به صحنه‌ای از اشک، لبخند، آغوش و جست‌وجوی چهره‌های آشنا تبدیل شده بود.
دکتر اسفندیاری آن روز در کنار جمعی از مسئولان برای استقبال از آزادگان حضور داشت؛ فرودگاهی که در آن زمان در محدوده‌ی مقابل گلستان شهدا قرار داشت و خیلی زود مملو از مردمی شد که برای دیدن بازگشت آزادگان آمده بودند.

اتوبوس‌ها به راه افتادند و کاروان آزادگان به سمت خمینی‌شهر حرکت کرد؛ شهری که تعدادی از آزادگان بازگشته، اهل آن بودند. مردم در خیابان‌ها به استقبال آمده بودند، گروه‌های طبل و دهل می‌نواختند و خانواده‌ها از پشت شیشه‌ی اتوبوس‌ها چشم می‌گرداندند تا شاید نشانی از عزیز سال‌ها ندیده‌ی خود پیدا کنند.
اسفندیاری از آن روز این‌گونه یاد می‌کند: «یک شور و هیجان و واقعاً ولوله‌ای بود. آقای دکتر رزمجو مثل باران داشت گریه می‌کرد.»
اما پشت آن اشک‌های شادی، سال‌ها دوری، انتظار و رنج قرار داشت؛ سال‌هایی که آزادگان در اسارت و خانواده‌هایشان در ایران چشم‌انتظار بودند.

پزشکی که خودش طعم زندان را چشیده بود

شاید روایت دکتر اسفندیاری از آزادگان، به دلیل تجربه‌ی شخصی خودش از زندان، رنگ و معنای متفاوتی دارد.
سال ۱۳۵۵، زمانی که دانشجوی سال ششم پزشکی و در دوران انترنی بود، یک روز صدای بلندگوی بیمارستان ثریا (که امروز بیمارستان آیت‌الله کاشانی اصفهان است) مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.
نام او را از بلندگوی بیمارستان اعلام کردند و وقتی به نگهبانی مراجعه کرد، مردی قدبلند و تنومند را دید که منتظر او بود. چند لحظه بعد مشخص شد که موضوع یک احضار معمولی نیست. وسایلش را تحویل داد، سوار یک پیکان شد و در حالی که دو مأمور ساواک در دو طرفش نشسته بودند، چشم‌هایش بسته شد و سرش را پایین آوردند.
او بعدها فهمید به یکی از محل‌های بازجویی ساواک منتقل شده است. حدود ۵۴ روز در بازداشت و بازجویی بود و به گفته‌ی خودش تقریباً هر روز شکنجه می‌شد. در نهایت نیز دادگاه نظامی شاه او را به دو سال حبس محکوم کرد.

با این حال، وقتی از آزادگان سخن می‌گوید، تجربه‌ی خود را با سال‌های اسارت آنان قابل قیاس نمی‌داند و تأکید می‌کند: «شرایط زندانی ما زمین تا آسمان با شرایط زندان و اسارت این عزیزان فرق می‌کرد.»
این جمله شاید مهم‌ترین بخش روایت او باشد؛ انسانی که خود رنج زندان را تجربه کرده، اما در برابر سال‌های اسارت آزادگان، همچنان بر عمق و گستردگی رنج آنان تأکید می‌کند.

از مناطق محروم تا جبهه؛ مسیری دیگر از خدمت

پس از پایان تحصیل، دکتر اسفندیاری مسیر پزشکی را در مناطق محروم ادامه داد. همراه گروه‌های اعزامی جهاد سازندگی به مناطق مختلفی از جمله مناطق بختیاری، بازفت، جیرفت و بخش‌هایی از کرمان رفت.
در آنجا پزشکی فقط تشخیص بیماری و تجویز دارو نبود؛ گاهی بیمار برای رسیدن به پزشک باید ساعت‌ها راه طی می‌کرد و امکانات درمانی بسیار محدودتر از امروز بود.
این تجربه، معنای خدمت را برای او عمیق‌تر کرد؛ اینکه دانش پزشکی زمانی ارزشمند است که به انسانی برسد که به آن نیاز دارد.

با آغاز جنگ، این خدمت شکل دیگری پیدا کرد و اسفندیاری به عنوان پزشک راهی جبهه شد.

جایی که هر مجروح، یک فرصت برای نجات بود

در دارخوین، مجروحان از خط مقدم به محل درمان منتقل می‌شدند و پزشکان و پرستاران باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن اقدامات اولیه را انجام می‌دادند؛ زخم‌ها را می‌بستند، بخیه می‌کردند و مجروحان را برای ادامه‌ی درمان به بیمارستان‌های پشت جبهه اعزام می‌کردند.
اسفندیاری از آن روزها می‌گوید: «مجروح می‌آوردند از خط مقدم و ما به اتفاق همکارانمان، که حالا یا پزشک بودند یا پرستار، درمان‌های اولیه می‌کردیم، زخم‌ها را بخیه می‌کردیم و اعزامشان می‌کردیم به بیمارستان‌های پشت جبهه.»

در جبهه، پزشکی با تصمیم‌گیری در شرایط بحرانی گره خورده بود؛ شرایطی که پزشک باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن تصمیم می‌گرفت و در عین حال، صدای انفجار و احتمال حمله را نادیده می‌گرفت.
یکی از شب‌های دارخوین، خمپاره‌ای در فاصله‌ی یک متری محل استراحت او به کانکس اصابت کرد و بخشی از آن را شکافت.
او می‌گوید: «یک خمپاره آمد خورد به کانکس ما، در یک متری بنده که استراحت می‌کردم. کانکس را تقریباً در حدود یک متر شکافت.»
با وجود این، کار درمان متوقف نشد؛ مجروحانی بودند که باید به آنها رسیدگی می‌شد.
صبح، پس از فروکش کردن درگیری، اسفندیاری از محل خارج شد و حدود ۸۰ تانک سوخته‌ی عراقی را در منطقه مشاهده کرد؛ تصویری که نشان می‌داد شب گذشته چه نبرد سنگینی در جریان بوده است.

مهدی ۱۳ ساله؛ خاطره‌ای که از سال‌های اسارت ماند

در میان خاطرات آزادگان، روایت مهدی طحانیان نیز برای اسفندیاری ماندگار شده است؛ نوجوانی ۱۳ ساله که در دوران اسارت با یک خبرنگار خارجی مواجه شد و حاضر نشد تا زمانی که حجاب رعایت شود، با او مصاحبه کند.
پس از آنکه خبرنگار روسری بر سر گذاشت، نوجوان جمله‌ای گفت که اسفندیاری هنوز آن را به یاد دارد:
«از من به تو، از فاطمه این‌گونه خطاب است؛ از بهر زنان افضل طاعات حجاب است.»
این خاطره برای او تنها یک روایت از یک نوجوان اسیر نیست؛ تصویری از نسلی است که حتی در شرایط سخت اسارت، تلاش می‌کرد باورها و هویت خود را حفظ کند.

در نگاه اسفندیاری، همین روایت‌هاست که بازگشت آزادگان را از یک رویداد تاریخی فراتر می‌برد؛ بازگشتی که پشت آن سال‌ها مقاومت، صبر و چشم‌انتظاری قرار داشت.

امروز، آزادگان در خاطره‌ی یک پزشک ادامه دارند

سال‌ها از آن روز گذشته است. فضای زندگی اسفندیاری نیز از جبهه و بیمارستان‌های صحرایی به کلاس دانشگاه تغییر کرده، اما خاطره‌ی آزادگان همچنان بخشی از روایت زندگی اوست.
امروز او در دانشکده‌ی پزشکی، علوم تشریح را به دانشجویانی آموزش می‌دهد که بسیاری از آنها جنگ و اسارت را تنها از کتاب‌های تاریخ می‌شناسند.
با این حال، تجربه‌ی سال‌های گذشته برای او یک پیام روشن دارد: دانش و تخصص زمانی ارزشمند است که در خدمت انسان قرار گیرد.
او این نگاه را در توصیه‌ای خلاصه کرده است:
«در انتخاب رشته، در کسب دانش و در کاربرد دانش، خدای دانش را در نظر داشته باشید.»
این توصیه شاید برای پزشکی که از زندان تا جبهه، از مناطق محروم تا استقبال از آزادگان را تجربه کرده است، تنها یک جمله‌ی اخلاقی نباشد؛ بلکه خلاصه‌ی مسیری باشد که در آن دانش، مسئولیت و خدمت در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند.

بازگشت آزادگان؛ پایان یک انتظار و آغاز یک روایت

۲۶ مرداد ۱۳۶۹، روزی بود که بخشی از تاریخ معاصر ایران در خیابان‌های اصفهان به تصویر کشیده شد؛ روزی که خانواده‌ها پس از سال‌ها انتظار، عزیزان خود را دوباره دیدند و آزادگان قدم به خاک وطن گذاشتند.
برای دکتر ابراهیم اسفندیاری، آن روز در امتداد خاطراتی قرار دارد که از زندان، مناطق محروم و جبهه آغاز شده است؛ خاطراتی که هر کدام بخشی از معنای خدمت و مقاومت را برای او ساخته‌اند.

اما آنچه از آن روز باید برای نسل امروز باقی بماند، تنها یک تاریخ یا چند تصویر قدیمی نیست؛ بلکه روایت انسان‌هایی است که سال‌های دشوار را پشت سر گذاشتند و با بازگشت خود، بخشی از امید یک ملت را به خانه آوردند.
شاید مهم‌ترین میراث آزادگان همین باشد؛ اینکه سال‌های اسارت پایان یافت، اما روایت صبر، ایستادگی و وفاداری آنان همچنان باید برای نسل‌های بعد بازگو شود؛ نسلی که باید بداند پشت آن روز تاریخی در فرودگاه اصفهان، سال‌ها رنج و انتظار ایستاده بود و پشت هر لبخند آزادگان، داستانی از مقاومت نهفته بود.